شطحيات عموقاسم


:: باز جويد روزگار وصل خويش ... ::

2
خواستم عرض ادبی کنم و بگم که هنوزم هستم... راستی داداشم عقد کرد... دیگه قصه اونم تموم شد... حالا من موندم و این روح دردآلود... الان تمامی شاهراههای دنيا به روی من لبخند می زنن و آغوششون رو به سمت من باز کردن. می دونين يعنی چی؟ ولی من... من ديوونه همچنان تخته گاز درس رو چسبيدم و... می دونم وقتی چشم باز کنم، به آخر خط رسيدم و ديگه کسی نيست که بخواد دستم رو بگيره...

راستی کسی نیست که داوطلب باشه با یه شاعر کله‌شق خرخون که لکنت زبون هم داره و یه سه تار، زیر یه سقف زندگی کنه؟؟؟؟؟
(تبصره: عموقاسم معتقد به خرخونی خود نیست، بلکه این تهمتی است که به واسطه آی کیوی بالای عموبه دامن او چسبيده!!!!!)

- عمو! نون اضافه بدم خدمتتون... نوشابه باز کنم؟!!!!
- نه چاکریمم! خودم باز میکنم...

H   O   M   E

پنجره عمو